در جست و جوی یک رویا

1

  

"هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند، قارچ های غربت؟

من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست، واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید، عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد، چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است"

 

30 فروردين و 30 سالگي

  زندگي ؛ هيچگاه به بن بست نمي رسد . كافيست چشم باز كنيم و راه هاي گشوده ي بيشماري را فراروي خود ببينيم . خدا كه باشد ... هر معجزه اي ممكن مي گردد ...   ناهيد نوشت : و امروز 30 فروردين 1396 ، 19 آوريل 2017 و شروع 30 سالگي دهه چهارم زندگي ام چند ساعتيست شروع شده فكر ميكردم بايد احساس خيلي خاصي در اين روز داشته باشم ، احساسي كه خيلي خوشحال كننده نباشد اما من احساس خوبي دارم يك احساس شگفت انگيز توام با كنجكاوي براي ماجراهاي اين دهه و يك حس سپاسگزاري از خداوند به خاطر اين موهبت الهي اش كه در اين لحظه نفس مي كشم هواي بودن را . هر چقدر در سال هاي گذشته ياد گرفتم و تجربه كسب كردم حالا وقت عمل است وقت دست ...
30 فروردين 1396

4 اسفند 95

  تسليم نخواهم شد زندگي ميكنم براي روياهايي كه منتظرند به دست من واقعي شوند من فرصتي براي بودن دارم پس ساكت نمي نشينم ...   ناهيد نوشت : دوباره روزهاي خاطره انگيز زمستاني و روز زيباي 4 اسفند ، روز تولد عزيزي كه عاشقانه هايت را با او ساختي و لحظه هاي سبز زندگي ات را در كنار او گذراندي و من هر سال و هر زمستان برايش بهترين ها را از خداوند مي خواهم . پروردگار بي همتاي من ميدانم او در هر كجاي اين دنيا كه باشد تو از آن بالاها او را ميبيني پس به هر كجا و هر سو كه قدم مي گذارد و به هر سمتي كه مي رود تنها و تنها خودت نگهدارش باش و همه خوشبختي هايت را مثل باران رحمتت بر سرش بباران و من او ر...
4 اسفند 1395

آمدن بهار نزديك است

روزگار همیشه بریک قرار نمی ماند روز و شب دارد … روشنی دارد ... تاریکی دارد ... کم دارد...بیش دارد ... دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده تمام می شود بهار می آید...     ناهيد نوشت : تابستان تمام شده است و پاییز عاشق و آرام آمده است . روزها باز هم میگذرند یکی پس از دیگری ، حتی لحظه ای درنگ نمیکنند و زمان را به آینده نزدیک تر میکنند و از گذشته ها دورتر می شوند و تنها زمانی را که برایمان میگذارند زمان حال است . دوباره وقت پوشیدن لباسهای گرم است ، وقت روزهای آفتابی سرد ، وقت روزهای بارانی و نوشیدن یک لیوان چای گرم بعد از خستگی یک روز کاری در خانه امن و پر از آرامشمان در جایی از خانه کنار مادر و گپ زدنهای ...
17 آبان 1395

به رنگ تابستان

من آدم امیدم آدم نیمه پر دیدن آدم به انتظار ماندن تا رسیدن به آرزوهایم آدم شمردن تعداد ضربان در دقیقه آدم جنگیدن و رسیدن تا ته خط آخرین لحظه برای رسیدن به رویاهایم چون یاد گرفته ام اگر زندگی بخواهد اراده کند من را به تمام معجزاتش می رساند اگر با تمام وجود بخواهم .... و من با تمام وجودم می خواهم ....   ناهید نوشت :عمق تابستان است اما خنکانه هایش بیشترند و خنکانه های این روزها واقعا حال آدم را خوب میکند البته روزهای گرم هم در این بین خودی نشان می دهند ولی انگار تابستان امسال رمق ندارد . روزها از پی هم درگذرند و هرروز قشنگتر از دیروز است هر روز برای خودش ماجرایی قشنگ و دوست داشتنی و لحظه هایی تازه...
19 مرداد 1395

30 فروردین 1395

می گویم : "آمین !"  پیش از آن که دعا کنم ، پیش از آن که آرزوهای رنگارنگم را رو به رویم بچینم و یکی را انتخاب کنم  همه چیز را به خودش واگذار میکنم می دانم که بیشتر از خودم نگران من است و می دانم که همه رویاهای قشنگ و دوست داشتنی ام را می داند ...  پس چشم هایم را میبندم و از ته دل می گویم : "آمین "  چرا که می دانم یکی آن بالا مرا خیلی دوست دارد    ....   امروز 30 فروردین 1395 و 18 آوریل 2016 سالروز بیست و نهمین بهار زندگی من است و امسال آخرین سال دهه بیست زندگی ام خواهد بود و من به خودم قول داده ام که از امروز به بعد تا آخرین روز 29 سالگی ام را با همه عشقم زندگی ...
30 فروردين 1395

بهار 1395

من دلم روشن است ... به تمام اتفاقهای خوب در راه مانده به تمام روزهای شیرینی که در راهند به برآورده شدن آرزوهایمان وبه لبخندی که بزودی بر دلمان می نشیند ... پس آرزو میکنم برای همه مان زیر باران نور و امید خیسی گونه هایمان فقط برای برآورده شدن رویاهایمان باشد ... سال نو مبارک   ناهید نوشت : بوی عطر بهار می آید ، بوی زندگی دوباره و دوباره این خانوم بهار گلی گلی با لبخند بر روی لب و چشمهای خندان دارد از راه میرسد و زمستان آرام و پاک هم آرام آرام آماده رفتن است خدایا شکرت به خاطر همه این لحظه های زیبا که پر از حس عشق و زندگی است . میدانم که دلم برای زمستان خیلی تنگ می شود ، برای تک تک روزها و لحظه هایش ، اما ...
27 اسفند 1394

4 اسفند 94

" ﻓَـﻬُــﻮَ ﺣَـﺴـﺒُﻪ "   ﮐـﮧ ﻣـﮯ ﺧﻮﺍﻧﻢ  ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﺴﮯ ﺩﺳﺘﮯ ﺑـﮧ ﻗﻠﺒﻢ ﻣﮯ ﮐﺸﺪ (!) ﻭ ﻣﻦ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ  ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﺴﮯ ﻣﮯ ﮔﻮﯾﺪ : " ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ! ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ .. " ﻭ ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻡ ِ ﺩﻟﺸﻮﺭﻩ ﻫﺎﯾَﻢ ﺭﺍ ﻣﮯ ﺳﭙﺎﺭﻡ ﺑـﮧ ﺑﺎﺩ ..  ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﻤـﮧ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﮯ ﺷﻮﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺗﻮ ﻣﮯ ﺷﻮﮮ ﻫﻤـﮧ ﮮ ﻣﻦ !... ناهید نوشت : 4 اسفندی دیگر ، یادی دیگر و خاطره ای دیگر . خدایا ، خدای مهربان و پاکم به تو می سپارمش و برایش بهترین ها و عالی ترین هایی را آرزو میکنم که مایه آرامش قلبش است . باز هم سالی دیگر رو به پایان است و فصلی دیگر از زندگی در حال اتمام با همه خاطرات و اتفاقاتش ، و این گذر عمر می گذرد و می گذرد و می گذرد .... بی آنکه لحظه ای در...
4 اسفند 1394

فصل عاشقانه های سپید

بعضی روزها , حال آدم یک جور عجیبی خوب است خوب که میگویم  نه اینکه مشکل نباشد ها نه !! خوب یعنی خدا دستش را میگیرد , مقابل غم ها . . .   میگوید "امروز بنده ام باید خوشحال باشد ، سراغش نیایید " و تو هی ذوق میکنی , از خوشی های کوچک زندگی ات ! از اتفاقاتی که انتظارش را نداری و میشود ! گفتم انتظار ، یادم آمد  هر روزی که بی انتظارو شاکر  چشم گشودم "حالم خوب بود " خوب که میگویم  نه اینکه به تمام آرزوهایم رسیده باشم ها ! . نه ! خوب یعنی خدارا رأس آرزوهایم قرار دادم  و همه چیز را به او سپردم . . .    ناهید نوشت : دوباره زمستان و دوباره فصل عاشقانه...
21 دی 1394

فصل بارون و عشق

  خدای امروز و دیروزمان خدای فردایمان هم هست ما اولین بار است که بندگی می کنیم ولی او بی زمانیست که خدایی میکند اعتماد می کنم به خدایی اش ....   ناهید نوشت : هووووووم بوی پاییز ، بوی باران ، بوی عشق و باز هم فصل زیبای رنگها ... خدایا شکرت که من این لحظه ها را می بینم و احساس میکنم . درختها مثل همیشه آرام آرام شروع کرده اند به برگ ریزان برگهایی که روزی سبز بوده اند و نفس میدادند نفس هایی از جنس شادی و عشق . کاش میتوانستم پاییز را بغل کنم و بوسه هایی محکم و پر از عشق بر گونه اش بزنم و بگویمش چقدر دوست دارمش چقدر آرام بخش قلبم است مخصوصا سوز سرمای شب هایش و آفتاب نیمه جان عصرهایش که تمام تلاشش را برای گرم کردنم م...
4 آذر 1394

شهریورانه

و به این پنجره خورشید طلوع خواهد کرد  بوته ی خاطر آن یار گلی خواهد داد  یار باز تو را خواهد خواند و تو خواهی فهمید که به آغاز سفر نزدیکی کوله بارت بردار  دست تنهایی خود را تو بگیر و از آیینه بپرس  منزل روشن خورشید کجاست  . . .   ناهید نوشت : شهریور امسال با باران عشق خداوند شروع شد چه شادمانه و مستانه می بارد . دلم میخواهد به زیر باران بروم و دستانم را باز کنم تا بارش سخاوتمندانه اش مرا خیس کند .به این فکر میکنم که چه بی توقع می بارد , فقیر و غنی برایش فرقی ندارد برسر همه می بارد ، گاهی آرام و گاهی تند و اگر باران نبود به راستی چه میشد ؟ زمین برکتش را از چه چیزی میگرفت ؟ گلها چطور می توانستند...
25 شهريور 1394